عشق آتش خون
دیدنت بی تابم کرد رفتنت ویران
می دانم که هستی ای هستی ز تو. میدانم می دانم که ناظریبر همه ی عالم.ای حضور غایب پس دستگیرم باش.
در این تاریکی زمان از سیاهی رو نخوت برهانم و به سوی طلوع ایمان راهنمایم باش بگذار تا در
چشمه رحمتت تن الوده ی فانیم را بشویم و کبر و خود پسندی را ز خود دور سازم
نمی خواهم در گردونه ی زمان همچون گوی حقیر ی باشم که به هر سو می غلتد و به هر چیز تن می دهد .
می خواهم آن باشم که تو می خواهی
پس معبودم دستگیرم باش!

نوشته شده توسط سعید
| لینک ثابت |

